تبليغاتX
پرگوک
سه شنبه نهم تیر 1388

 

صدسال بعد
تو می‌نویسی:
"صد سال ِ پیش
مردم از حکامشان بیزار بودند
و حکام ، از مردمانشان
شرق از غرب به نفرت بود
غرب از شرق
و از شمال تا جنوب ِ جهان
چیزی جز بیداد برجا نمانده بود..."
تو می‌نویسی:
"صد سال ِ پیش
تمام گلهای شقایق را از ریشه برکندند
و به جای آنها ، هرزه گیاه ِ دروغ را نشاندند
و حاشیه ی همه ی خیابان ها را با دروغ ، آذین بستند
و تمام شهرها را با دروغ آراستند
و تمام کشتزارها را دروغ باران کردند
تا دروغدانه بروید..."

اگر اینگونه که هست ، بماند
صد سال بعد
به راستی که تو چیزها خواهی نوشت
و چه چیزها برای نوشتن خواهی داشت...

 نادر ابراهیمی|غزل‌داستان‌های سال ِ بد

+ پونه
یکشنبه هفتم تیر 1388
 

چهارشنبه تولد صبا می‌رویم فرحزاد.حالا دیگر حتی بی.بی.سی هم برنامه‌های عادی‌اش را از سر گرفته.

+ پونه
جمعه هشتم خرداد 1388
 

اون موقع‌هایی که می‌خواستیم بریم شمال. که شب زود می‌خوابیدم که زودتر فردا شه.

+ پونه
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

بگذار برایت از شاپرکی بگویم که توی اتاقم گیر کرده.سماع‌وار دور خودش می‌چرخد و راه فرار پیدا نمی‌کند.خوابش گرفته و گرمش شده.دلش دوستش را می‌خواهد.ستاره اینجا بود و دیدش و ازش ترسید.تعریف کرد که یک صبح تا شب که پنجره را باز گذاشته بوده ٬ اتاقش پر از شاپرک‌های رقصان شده و او از ترس آنقدر توی دستشویی جیغ کشیده تا باباش همه را بیرون کرده.ستاره ترسو نیست.یک گربه‌ی بزرگ سیاه دارد که هر شب کنار خودش می‌خواباندش.این‌ها را فقط برای این گفت که گرمای اتاق یادمان برود.
می‌گذاری تا ابد از شاپرکه بگویم برایت؟ اگر می‌دانستی که خود را به راه دیگری زدن چه کیف بی‌نظیری دارد...

+ پونه
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
 

خوابیده‌ام  جنین‌وار و به دیوار و اشکال ساختگی ذهنم ٬ که با خطوط سبز و آبی و نارنجی روش نقش بسته نگاه می‌کنم.نوری از پنجره به درون می‌رسد و سایه‌ی روی دیوارم را پررنگ‌تر می‌کند.دیروقت شب است و من به صبح خواب‌آلود فردا فکر می‌کنم.این‌هایی که می‌نوسیم همه جزییات بی‌ارزشی‌ست که عملاْ برای سرپوش گذاشتن بر همه‌ی احساسی‌ که بر من می‌گذر نوشته می‌شود. که یا نوشتنی نیست و یا حوصله‌ی نوشتنش نیست.در همان حال با خودم فکر کردم توی داستان جدیده از این تصویر استفاده کنم.سایه‌ی آدمی روی دیوار که خوابیده و در خود مچاله شده.
وقتی می‌خواهیم از همه‌ی چیزهای گند اطراف بگذریم ٬ به رستوران و کافه و هرجایی که بشود چیزی خورد فکر می‌کنیم.بریم رستوران خیابان سی‌تیر.دونات بگیریم و توی محوطه‌ی کنارش بخوریم.رستوران شیکه‌ی روبروی پارک ملت.هات‌چاکلت نعنایی اخرا. جایی نیست که بشود‌ دوید.جایی که بشود موهات را رها کنی و به پوستت آفتاب برسانی.پونه‌ی سرپوش گذار ٬ پونه‌‌ی آرامان‌گرایی‌ست.
خواب ظهر ٬ آغازگر و بروز دهنده‌ی تمام ناکامی‌های دنیاست..من ِ ضعیف ٬ بیشتر از هروقت دیگری این موقع از روز آشکار می‌شود.حکایت‌های گلستان نخوانده مانده و تو خوابیده‌ای. نمایشنامه‌ هه‌ ننوشته ٬ گوشه‌ی اتاق پرت شده و تو خوابیده‌‌ای.اتاق از لباس و کتاب و کاغذ و خرت و پرت و  آشغال پر شده و تو خوابیده‌ای.
تو می‌خوابی ٬ بی‌آنکه ذهنت خالی شده باشد.فرقش ٬ یک پست بیمار است که ازت جلو افتاده.جل‌الخالق.

+ پونه
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
 

همیشه و همواره ٬ از میان هر حرف و گفت و گو و بحثی ٬ یکی دو جمله‌ی بدترکیب هستند برای قدعلم کردن.برای ضخیم و سنگین و تند بودن.یکی دو جمله که بعد از شنیده شدن ٬دیده شدن ٬ وقتی خوب زبانت طعم گس‌شان را چشید٬  پوستت را خراش می‌دهند و کلمات خودت را مثل ماده‌ی مذابی توی گلوت بی‌خاصیت و ترسناک می‌کنند تا خفه شوی و بی صدا نگاه کنی منتظر ٬ و آرزو کنی فقط همین‌ها باشند.بیشتر نشوند... 

+ پونه
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

 

Dan: I fell in love with her, Alice.
Alice: Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment, "I can do this, I can give into this, or I can resist it", and I don't know when your moment was, but I bet you there was one.

[Closer-2004]

+ پونه