
بلاخره موفق شدم.باهاش حرف زدم.یعنی حاضر شد باهام حرف بزنه.گفت :"?who r u"
خوشحالم کرد.یعنی تاحالا نمی دونسته کیم.گفتم یکی از شاگردهاشم.گفت:"ur family name plz"
گفتم.شناخت.حالمو پرسید.گفت همه چیز روبه راهه؟
گفتم خوشحالم که بلاخره تونستم ADDاش کنم.
گفت:"but this is my personal ID,u can add me at laleh_s"
انتظار این جوابو نداشتم.گفتم باشه ،مزاحم نمی شم.
گفت :"NEVER bother"
گفتم خداحافظ.
گفت:"take care"
امروز توی دفتر آبی ام نوشتم:
"این دفتر هم به آخرش نزدیک است.چند صفحه ای بیشتر ازش نمانده.از صفحات قبل ،حالا هیچی نمی فهمم.مثل خودم.مثل دیشب.مثل خودم و دیشب که حالا ازش هیچی نمی فهمم.
شبیه این است که آدم خودش را بسوزاند.نه با آتش.وقتی از فریزر یخ بیرون می آورم ،دستم به یخ می چسبد.بعد که جداش می کنم ،گِز گِزش شروع می شود.درست مثل دیشب.دیشب-که حالا هیچی ازش نمی فهمم-وقتی داشتم بی گناهی ام را به رخت می کشیدم ،به بلاهت خدا خندیدم.تو می دانستی.هر دو ،خوب می دانستیم.به خاطر همین بود که نفسم گرفت.به خاطر این بود که دیگر با هیچکس نفسم نگرفت.که دیگر هیچوقت دلم نخواست...
دلم نمی خواهد.دردی هم دیگر حس نمی کنم.وقتی درمانی نیست،وقتی بین "مرگ کسب و کار من است"و"سالهای سگی"زندانی شده ام.وقتی به قول خودت بین واقعیت و خیالاتم گیر کرده و دست و پا می زنم.وقتی حتی آخرین لحظه...
دردی حس نمی کنم.کرخت شده ام.دیگر دردی حس نخواهم کرد.هیچ وقت."
باید می فهمید که حالت تهوع دارم.که حالم از همه چیز به هم می خورد. که دوست دارم زمان بگذرد.آنقدر سریع که انگار اصلاْ نگذشته.باید می فهمید که ۱۷ سالم نیست. که شدم یک خانوم ۳۰ ساله ی سیگاری و تنها.در یک جای غریب.باید می فهمید که این غرابت را دوست دارم.باید می فهمید که دنیای من نیست.که هیچ مرد دیگری هم نیست.باید می فهمید که دنیای من٬ "من" است و کتاب و کتاب و کتاب...باید زودتر از این می فهمید.
و به پدرم مرگ موش می خورانم
ظرفهای شام را که می شویم
و از بابت ناهار فردا که خیالم راحت می شود
به اورژانس زنگ می زنم
"سه نفر ٬ با هم خودکشی کرده اند."
دیشب بلاخره دلم راضی شد بازی این تیم لعنتی را تماشا کنم.بعد از مدتها روی اعصابم راه نرفتند. عزیز جانم البته روی نیمکت بود.ولی همینکه دیدمش کلی خوش گذشت.می دانید ،مدتهاست قصد دارم راجع بهش بنویسم.ولی.....!
امسال می شود چهار سال.چه چهار سالی... .به هر حال گذشت . عوالم نوجوانی و ویژگی های سن بلوغ هم حرف جالبی ست.(واقعاً این بود؟) فقط همین را می دانم ،عزیز جانم همیشه عزیز جان می ماند.حتی شده مجازی!
شگفت آور است.دختری که امروز برای نان روزانه اش به پدرش نیاز دارد٬چهار سال دیگر روی پای خودش خواهد ایستاد.این٬عهدی ست که من بدان وفا خواهم کرد.شگفت آور است.دختری جوان پای به دریا خواهد نهاد.از جهانی کهنه به دنیای نو٬تا به عاشقش بپیوندد.این عهدی ست که من بدان وفا خواهم کرد.
از"سرگذشت آدل.ه. فیلمنامه.ساخته ی فرانسوا تروفو"