
آرام ِ دنیا
اسمش سارا بود.او تنها زن دنیا بود.شوهرش آرام صداش می کرد.آرامِ دنیا.
او تنها زن دنیا بود و آدمها ،همه مرد بودند.
آدمها-همان مردها-زن می خواستند.بچه می خواستند.می خواستند دنیا را دو دستی بچسبند.
شوهرش یک روز گفت برو.و این تنها چیزی بود که آدم های دنیا می خواستند.
سارا ی آدمها و آرامِ دنیا لب پایینش را گزید.شوری خون و طعم توت فرنگی رژ لبِ قرمز را قورت داد و رفت.
رفت برای همیشه. رفت تا آدمهای دنیا ، آدم بمانند.رفت تا دنیا نفسی بکشد.بدون او ،بدون آدم ها.
"دستکش قرمزِ" سپیده شاملو که امروز از خانوم کوچولو گرفتم ٬پر بود از لحظه های ترش و شورِ زن بودن که فقط می تونست دستپخت نویسنده ای از همون جنس باشه .و چقدر من دوست داشتم شخصیت های قصه هاشو.چقدر دوست داشتم...
۱.دلم برای یه رمان چند صد صفحه ای لک زده.آناکارنینا ،بر باد رفته ،تام سایر،...
۲.دوست دارم برم کنار دریا ،نه خزر یا خلیج فارس .دوست دارم برم جایی که تا به حال نبودم.جایی که برام تازگی داشته باشه.جایی که بشه چیزهایی رو کشف کرد.دوست دارم ساحلش آفتابی باشه.روی شنها راه برم و فقط و فقط صدای آب بشنوم.
۳.چقدر دوست دارم...
صدای ناله ی گربه می آید.و من دلم درد می گیرد.چندشم می شود.گفته بودم که جنون دارم نسبت به گربه.امشب دلم برای خودم می سوزد.برای تو هم.برای دل خوش کنکهای کوچکمان.برای یک دنیا امید و آرزو.برای اینکه از گربه متنفرم.برای اینکه شدم مثل بچه های آرام و مطیعی که دست مامان و بابا را از ترس گم شدن ول نمی کنند.هر چند خیلی وقت است که رها کرده ام.برای همیشه.دلم می سوزد.برای خودم.و این گربه که معلوم نیست از درد چی اینجور زوزه می کشد.این دنیای لعنتی کوتاه نمی آید چرا؟
بد
دیشب نباید اینطوری می شد. بازی دست ما بود.تیموریان عالی بود و نکونام هم همچنین.رضایی با اعتماد به نفس حرکت می کرد و یحیی هم اِی.ولی چه کنیم با این میرزاپور؟
از دروازبانی در این سطح بعید بود این حرکات و از کعبی هم انتظار نمی رفت که همچون پاس ِ احمقانه ای به عقب بدهد و رضایی هم انجوری قاطی کند.مکزیک شانس آورد.در این هیچ شکی نیست.ایرانی ها 60 دقیقه ی اول یکی از درخشان ترین بازی های چند سال اخیر را به نمایش گذاشتند.مکزیک حریفی نبود که ما انتظارش را داشتیم.فکرش را بکنید...اگر روز روزِ ما بود .اگر کریمی کریمی بود و هاشمیان خوب می دوید و دایی ده سال جوان تر بود.فکرش را بکنید...
خوب
امروز هم هیجانم کمتر از دیروز نیست.لاجوردی های عزیزم بازی دارند.
من هم مثل خسرو نقیبی فوتبال را با یک نفر مزه مزه کردم و فکر می کنم در تمام این سال ها همه ی جذابیت فوتبال را وجود همان یک نفر تضمین کرد.به خاطر قیافه و یا استیل خاص ایتالیایی ها نبود که شیفته اش شدم.حداقل مهمترین دلیلش این نبود.شاید هم بود. بازی اش را دوست داشتم و نوع خاص حرکاتش.حیف که دوران طلایی فوتبالش را در تیمی که مجبورم طرفدارش باشم دود کرد.دو سال اول اسطوره بود برایم و با اینکه خیلی زود همه چیز کم رنگ شد، هنوز ایتالیا تیم اولم هست و غیر از این ممکن نیست.
امروز لاجوردی های دوست داشتنی بازی دارند.باز هم آرزوی موفقیت.
پ.ن:بلاخره از شر امتحانات لعنتی خلاص شدم.حالا تمام فکرم که نه ولی بخش زیادی از اون مال فوتباله!
پ.ن ۲:چه ناامیدی بده.
۸ سال پیش چیزی از فوتبال سرم نمی شد.بازی با یوگوسلاوی را دیدم ولی دو بازی بعد را خواب بودم.ایرانِ ۸ سال پیش به نظرم بهتر بود.ولی این یکی را بیشتر دوست دارم.امروز همه ی امیدم به ستارگان پارسی است.کاری از دستم ساخته نیست جز آرزوی موفقیت.
پ.ن:عجیب هیجان دارم!
چند ساعت بیشتر به افتتاحیه و شروع بازی های جام جهانی نمونده.چقدر حرف داشتم برای ابراز وجود و ادای دین به فوتبال.حیف که نوشتنم نمی آد.از اون جام جهانی تا این یکی ٬سالهای پر تشویشی رو گذروندم.الان فقط می خوام با شروع بازی ها همه چیز دود بشه و بره هوا.هرچند بعید می دونم این روزها تمومی داشته باشند.همین!
"بیعنوان" عنوانِ داستانی است كه حاصل كنكاش ذهن نويسندگانش -معین و من- با انديشهها و دغدغههای يك نويسنده است. حاصل پرورش ايدهای يك خطی است كه "يك كتاب برجسته چگونه میتواند ذهن نويسندهاش را درگير كند و حتی او را تحت تأثير قرار دهد؟" اين ايده را پرورانديم، در موردش بحث كرديم، داستانش كرديم، نوشتيمش و شد يك داستان بیعنوان، بیعنوان ِ بیعنوان!
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دستِ من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
"آی،همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!"
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها،تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هرچند به دیوار فروکوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی،هان!چه صدایی آمد؟
ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟
ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم*
*حمید مصدق
حالم از این تعطیلات مسخره که بنا به عادت هر سال با "از کرخه تا راین" چاشنی می شود٬به هم می خورد بد جور.
این آهنگ James Blunt رو دوست دارم.
"Goodbye My Lover"
?Did I disappoint you or let you down
?Should I be feeling guilty or let the judges frown
'Cause I saw the end before we'd begun
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your hand.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer and when i wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bare my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
حالا فقط
يکی دو صبح ديگر
تحملم کنيد
پشت سرم
صدای پرپر پروانه می آيد...
- سيد علی صالحی -
پ .ن ۱:حالم بده.دلم شعر می خواد.یه شعر ساده و جمع و جور.دلم شعری می خواد که... شعر باشه.شما بهم میدین؟
پ.ن ۲:شعر بالا رو از آرشیو ناتور کش رفتم!
پنجشنبه ظهر،تو اوج بارون.خودشو از پشت بوم انداخت پایین.متلاشی شد.مُرد.
مامانشم سال پیش سرطان از پا در اورد.یه برادر نا خلف و یه خواهر دانشجو داشت.من نمی شناختمش.اینجوری می گن.
یکی از همسایه ها چند شب پیش دیده بودتش در حالی که تلاش می کرده از دست یه مرد فرار کنه .می گفت انگار یه بسته اسکناس هم دست مرده بوده...
تمرین نداشتم.این مدت.چه مدت؟این چند ساله.برای همین کندم.مقطعی می خندم.برای همین وقتی می خوام بخندم اشک می پرد روی مژه های کوتاهم.شاید گفت اگر کاری نکنی ذره ذره آب می شوی.من که گفته بودم...نیمی را باد می برد.نیم دیگر را...
کوچکتر که بود ٬ ۴-۳ ساله ٬وقتی درمانده می شد.وقتی زمین می خورد یا مثلاْ کسی باهاش بازی نمی کرد و دعواش می کردند با خودش می گفت حقم بود.حالا زمین که می خورم ٬با خودم می گویم حقم بود.حتماْ!
گفتم درس دارم.اعصاب ندارم.در را به هم کوبیدم.بازش کرد.گفت این نمی شود که هر وقت تو نخواهی حرف نزنیم.گفتم هیچوقت حرف نزنیم.گفت یک بار می گویم.فقط یک بار.گفتم وقتی گفتی در را محکم ببند.گفت بگذار هوا بخوری.گفتم خودم را خفه می کنم.گفت امیدوارم بفهمی...اگر بفهمی...
گفت سوختی هم ملالی نیست.من هم سوختم.گفتم حقم بود.حتماْ.
همینجوری بازش کردم.همیجوری.آمد"برزخ یعنی بهشت پیش روت است و راهی به آن نداری* "
گفتم بهشتِ من.که بگوید:جانم!
*سیاهی چسبناک شب-محمود حسینی زاد