
بر ساحل سکوت ایستاده ایم و در عمق جان
فرياد می زنيم ،
در حاليکه ديگران بازورق شتاب پارو زنان تا مرز آفتاب
پيش می روند.
ما مانده ايم و فرياد می زنيم،زيرا که مانده ايم
ماندن مصيبتی است ،بايد روانه شد تا جاودانه شد
پ.ن:این خانومه برام نوشته!
تصور یه خیال، یه رویا، یه فکر، یه آرزو، وقتی مکرر بشه، وقتی که خیلی خیلی مکرر بشه
اونقدری که تو باورش کنی
اونقدری که ردش عمیق بمونه توی ذهنت
اونوقت فکر می کنی که واقعا اتفاق افتاده
یه روز دوری اون قبلنا
یا شایدم یه روز دوری اون بعدنا
دیگه فکر و رویا و خیال و آرزو نیست
میشه خاطره
خاطره ی واقعی
حالا به خاطره هات فکر می کنی به جای رویا ساختن.[+]
یکی داره با ویلن"سلطان قلبها "می زنه[صداش از بیرون می آد] ٬ یکی فکر می کنه با پولهایی که روز"زن"گرفته چی کار کنه ٬ یکی دیگه در مورد بالا بودن قیمت "ابروی" صفورا خانوم حرف می زنه [منظور برداشتن "ابرو"ست] ٬ بغل دستیش از make up های مجانی "داگلاس" تو آلمان تعریف می کنه ، یکی هم انیجاست که فقط گوش می ده ، شاید یه روز نوبت اونم برسه!
پ.ن:نرسید هم مهم نیست.[البته]
پ.ن ۲ :از این پازلهای ۱۰۰۰ قطعه ی celementoni دیدین؟!تورو خدا اگه کسی خواست برام کادو بگیره از اونا بخره.انقدر که خوشگلن...
از تمام اتفاقات این چند روز ،از همه ی گفتگوها و دیده ها و شنیده ها ،فقط و فقط یک نتیجه می شد گرفت:
"لعنت به تمام وابستگی های این دنیا"
پ.ن:باید سکوت کرد!سکوت...
پ.ن:با آدمی که تا مرز دیوانگی برود٬یهو تمام وجودش رسوب کند و ته نشین بشود جوری که پاهایش توان رفتن نداشته باشند ٬با کسی که کارش از یک دل سیر گریه کردن و فریاد زدن گذشته ٬با همچین آدمی چه کار باید کرد؟!
دلم با کلمات قهر کرده.معنی هیچ حرف قشنگی را نمی فهمد.من خسته ام ٬ و هیچ کس ِ هیچ کس نمی فهمد.
دارم به یک انتظار شیرین فکر می کنم.حیف که شعر فروغ دقیق یادم نیست.وگرنه احوال این روزهایم را می فهمیدید.خدایا همان شعر فروغ ٬فقط!
پ.ن:تا بهار دلنشین...
این جمله ی مربی فرانسه-بعد از فینال دیشب-به دلم نشست."تنها پیروزی زیباست"
امشب شب ِ رویاهای من است و من امپراطوری سرزمین رویاهایم را می کنم.هیج جیزی امشب امپراطوریم را به هم نخواهد زد.امشب می فهمم که فوتبال مرگ و زندگی نیست!چیزی است ورای آن.و ایتالیا خود ِ خود ِ زندگی است.
پونه امشب که شب ِ قشنگی است و هوایش آدم را مست ِ مست می کند حال ِ عجیبی دارد. .مخش دارد سوت می کشد از این همه حس متناقض.وقتی صورتک مسنجرش روشن شد و افتاد وسط آدمهایی که تمامشان را دوست دارد این حال ِ عجیب به سراغش آمد.از بس که در یک لحظه خندید و بغض کرد و خندید و بغض کرد و خندید و بغض کرد.او مجبور بود حال ِ عجیبش را نگه دارد برای بعد از ساین اوت شدن.او حالا از یاهو مسنجرش بیرون آمده و دلجویی حال عجیبش را می کند.پونه برای حال ِ عجیبش توضیح می دهد که تمام آدم های یاهو مسنجرش را دوست دارد و چاره ای ندارد جز خندیدن و بغض کردن.حال ِ عجیب پونه کم کم آرام شده.او حرف حساب را می فهمد.پونه اینطور می گوید!

من که هیچوقت فکر نمی کردم ، از روزهایی که با خاله ثریا و چرخ و فلک و خواب های اجباری ظهر و غار غار ِ کلاغ های مهد کودک پر می شد ،همیچین دوستی ِ قشنگی به وجود بیاد.خانوم کوچولوی عزیزم ، خوشحالم که بعد از 14-13 سال هنوز هم می تونم بگم تولدت مبارک.
پ.ن:این هم از اوکراین.سلام آلمان!
گل ِ دقیقه ی ۹۲ محبوب من یعنی تازه شدن یک حس ِ فراموش شده؛یعنی اوج نوستالوژی؛یعنی یکجور خوش شانسی ِ غریب؛یعنی یک دنیا نشاط؛یعنی من هنوز فوتبال را می پرستم؛یعنی ایتالیا صعود کرده؛یعنی خاطرات دو و چهار سال پیش را فراموش کن؛یعنی همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر بین من و محبوبم.

برای کسی که این روزها٬به گفته ی خودش ٬ روی نمودار نزولی زندگی٬ دست و پا می زند:
"ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند
ما هرگز رو در روی دریا
با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها٬منزل ها٬واژه ها٬ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
هی روزگارِ غریب
اصلاْ این احتمال را هم نمی دهیم
که گاه ممکن است یک اشتباهِ درست
تا کجا از یک درستِ بی اشتباه کامل تر باشد!*"
*سید علی صالحی
...
یکی که زیاد دوستش دارم،یک خانوم 26 ساله،دیشب خواب دیدم دارد می رود.خواب دیدم از همه چی بریده و دارد می رود.کجا،نمی دانم.فقط حس می کردم جای بدی می رود.جایی که هر کس نمی رود.تو خواب می خندید.لبخند می زد.ولی تلخ می خندید.خوب چون داشت می رفت.من داشتم دق می کردم از غصه.ولی نمی دانم چرا هیچی نمی پرسیدم.به هیچ کس نگفت که می رود.فقط به من.لحظه ی آخر،یک ماشین زرد آمد دنبالش.با همان لبخند تلخ نگاهم کرد.هیچی نگفت.سوار شد.من فقط وقت کردم نرمی پوست دستش را لمس کنم . ولی همین آرامم کرد.بعد بیدار شدم.یعنی بیدارم کردند.
امروز صبح زنگ زد.می خندید.از رفتن حرفی نمی زد.من چقدر خوشحالم که خواب ها فقط نیمی از حقیقت اند.