
who knows?Only time

از من کاری ساخته نیست.باور کنید.افسار کلمات را
مدت هاست از دست داده ام.این یعنی حرفی برای
گفتن ندارم.گفتن که نه.چیزی برای نوشتن ندارم.
این همه که اینجا خالی است ، دلیلی اش همچین
چیزی می شود.برای این قسمت از زندگی حالا ٬
زیادی غریبه ام.گریزی نیست.فعلاً باید صبر کنم.
و چیزی نیست جز یک دروغ ساده؛دوست داشتن...
النا: کی داری میری؟
سالواتوره: امروز بعدازظهر النا. ممکنه بتونیم در آینده ...
النا: [آرام و مهرآمیز حرف سالواتوره را قطع میکند.] نه سالواتوره، آیندهای در کار نیست. فقط گذشته وجود داره ... اتفاقیه که افتاده و من فکر نمیکنم پایان بهتری میشد برای این ماجرا تصور کرد.
سالواتوره: [برای آخرین بار نگاهی به پنجره میاندازد.] باهات موافق نیستم. هرگز، النا ... |+|
پیش نوشت:این جمله"آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟!"جرقه ای بود برای نوشتن این پست.
جمله ی قشنگیه.بار اول که می خونیش کلی فکرت مغشوش می شه.ذهنت پر می شه از کلی خاطره و اما و اگر و باید و نباید.بعد با خودت می گی معلومه که کافیه.پس چی که کافیه.حتی شاید لبخند هم بزنی، که بنده ی خوب خدایی و قدر نعماتشو می دونی.همه ی اینا اما مال وقتیه که حالت خوبه.البته نه به نظر خودت.چون به نظر خودت بیشتر مواقع بدی.اینا مال وقتیه که واقعاً خوبی.هرچند اون موقع نمی فهمی که واقعاً خوبی.هر وقت واقعاً بد باشی می فهمی که اون روز خیلی هم خوب بودی.
هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني.
اینو وقتی خوندم که فکر می کردم خیلی حالم بده.انکار نمی کنم که تاثیر گذار بود و حس خوب بهم داد.باز اون شب فکر کردم بنده ی خوب خدا ام.فکر کردم چه قلب پاکی دارم که این کلمات رو درک می کنه و چقدر الان پیش خدا عزیزم.
ولی یه روزی ، وقتی حالم واقعاً خراب بود و کاملاً هم به این موضوع واقف بودم ، فهمیدم اینا همه یه مشت حرف چرته که تا حالت خیلی بد نباشه نمی تونی بهش پی ببری.اون روزا حالمو نه یاد خدا خوب کرد ، نه این جملات صدتا یه غاز ، نه سلکشن آهنگهایی که همیشه حال خوب کن بودن ، نه پالپ فیکشن ، و نه حتی کتابهایی که فکر می کردم مسکن اول و آخر دردهامن.اون روزا فقط" آدم" می خواستم.اونم نه هر آدمی.نه هر گوشی که حرفامو بشنوه و نه هر صدایی که باهام حرف بزنه.و الان خوب می دونم اون یه نفر نمی تونست خدا باشه.
خدا رو دوست دارم.ولی نمی تونم بدون بنده هاش تحملش کنم.خدا برای من با آدم ها معنا پیدا می کنه.با آدمهایی که دوستشون دارم و دوستم دارن.رفتار و حرفهای اوناست که خدا رو برام باور پذیر و ملموس می کنه.غیر از این شاید حتی خدا رو هم نخوام.
پ.ن:چیزی که نوشتم برداشت شخصیم از اون جمله بود.