تبليغاتX
پرگوک
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
قراره بهت فکر کنم.
تا اونجایی که حماقتم باورم بشه.
تا جایی که ضربه ی سختی ازت بخورم.
که دیگه نای بلند شدن نداشته باشم.
قراره هر شب تپش قلب بگیرم.
هر شب نفسم بالا نیاد.
هر صبح حسرت زده بیدار بشم.
نبینم دارم پامو کجا می ذارم.
تا برسم به اون خطی که نمی دونم کجاست ولی می دونم هست .
که ازت بیزارم می کنه.
تا زنگ مسابقه صدا کنه :"شما باختین!"
قراره به اون مهمونی ه هم فکر کنم.
که همه هستن منو توام هستیم.
یا حتی اون روز که میام خونه پیشت.
که همه چیز آرومه و ساکت.
تا اونجایی که بیفتم تو آب.
شناور بشم.
برم پایین و پایین و پایین.
غرق بشم.

+ پونه
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
 

من پری کوچکی را می شناسم ٬ که شبها با یک بوسه می میرد

 

تنها چند دکمه ی ناقابل

و چند  زنگ کوتاه

راهی است که باید طی کنی

جاده ای که از اشکهایم

به لبخند می رسد


فرقی ندارد به چی فکر کنم یا چقدر حس خوب داشته باشم.آخرش به بن بست می رسم.مگر دو شب پیش نبود ، آن همه حرف خوب و احساس پرنده شدن و باز آخرش سقوط.او نمی داند.من هنوز در تابستان 85 ، در سیاهی روزهای بهمن و اسفند پرسه می زنم.نمی داند که هیچ کجای ذهنم دکمه ی Delet ندارد و برای آدمهای تازه و حس های نو ِ همراهشان جای خالی پیدا نمی کنم.به محلول سیر شده ای شبیه ام که تحمل اضافات ندارد.لبریز می شوم.
روزهایی هست که خوبم.روزهایی که بوی بهار مستم می کند و شبها هیجان زده بیدار می نشینم اما ، به آخر هفته که نزدیک می شوم ، خورشید سه شنبه که غروب می کند ، حس می کنم باید همه چیز را بالا بیاورم.مثل نادر ابراهیمی که می نویسد"بگذار انسان ، ساده ترین دروغ های خوب را باور کند" دوست دارم دروغ هایش را باور کنم.سادگی و صداقت تو هم اما باورم نمی شود.بهت نگفته ام.آخر همه چیز به بن بست می رسم.



+ پونه
شنبه یازدهم فروردین 1386
 

در امتداد ریل ها...(چطوره؟)

برای تو ، چیز نوشتن سخته.اصولاً نوشتن برای کسایی که حجم دانایی شون از سطح شعور نوشته های آدم بیشتره سخته.به خاطر همین همه ی حافظه ی ادبی و کل کتاب های شعرمو زیر و رو کردم تا چیزی پیدا کنم که جای حرفهای نگفتمو بگیره.نبود. پیدا نکردم.من بدتر از تو.اون یکی بدتر از من.شُعرا بدتر از هم. همه نا امیدن.همه درد دارن. این وسط خوش به حال تو.خوش به حال کسی که گوشی رو برای شنیدن دردهاش داره. زندگی زندگیه.هنوز سر حرفم هستم.بد دردیه.چون قرار نیست به سلیقه ی ما پیش بره.مثل اینه که یه کاغذ برداری ، روش هر چی می خوای بکشی.بعضی وقتا نمی شه همه ی خطها رو پاک کرد ، ولی می شه خط خطی های قشنگ کرد و روش اسم های قشنگ گذاشت.دیگه همین.آخه...نوشتن وقتی مخاطب تو باشی سخته.






+ پونه
شنبه یازدهم فروردین 1386
 

به تاریخ من:

۱۱.۱.۸۵

-تو همیشه بهترینی ، حتی اگه نخوای...

 

به تاریخ تو:

۱۱.۱.۸۶

تولدت مبارک!

+ پونه
سه شنبه هفتم فروردین 1386

هیچ از "و دیگران" محبوبه میر قدیری خوشم نیومد.دو هفته ای می شه که تمومش کردم ولی نشد که راجع بهش بنویسم.با "رویای تبت" فریبا وفی که جایزه ی دوم "مهرگان ادب" رو برد قابل مقایسه نیست.رویای تبت به نظرم به مراتب دقیق تر و ریزبینانه تر نوشته شده و درونیات یه زن که محور اصلی هر دو داستانه خیلی جالب تر توش موشکافی شده.
"و دیگران" یه موضوع تکراری داره که خیلی هم تکراری بهش پرداخته شده و برخلاف تصوری که بعد از خوندن چند صفحه ی اول کتاب برای آدم بوجود میاد و درست وقتی منتظری جزییات بیشتری برات رو بشه موضوع اصلی میره کنار و جاشو چند تا موضوع تکراری تر می گیره.
برای من اثری بود خیلی خیلی معمولی و به شخصه از خوندنش هیچ لذتی نبردم و از کتابی که جایزه ی بهترین رمان سال رو برده انتظار بیشتری داشتم.
یه چیزی تو آثار نویسنده های ایرانی همیشه اذیتم می کنه و اونم اصراریه که برای نوشتن به مبهم ترین و پیچیده ترین شکل ممکن دارن و اسمشو میذارن سیال ذهن!من نمی دونم شیوه ی روایی رمانی مثل "ناتور دشت" سیال ذهن ه یا رمانهایی که این سالها تو ایران نوشته شده و می شه؟! و واقعاً این همه تکرار و تکرار و تکرار برای چیه؟!
+ پونه
شنبه چهارم فروردین 1386


یک نفر باز صدا زد: سهراب!

من همچنان خوبم.حیف که قدر این ثانیه ها را درست نمی دانم.همین چند دقیقه ی پیش ، داشتم یک لیوان فانتا پر از یخ می خوردم و به خودم و سهراب فکر می کردم که آن حس ِ ناب آمد سراغم.اینجور وقت هاست که از شدت هیجان قدرت انجام هیچ کاری را ندارم.بعد که همه چیز فروکش می کند ، می فهمم چه دقایقی را از سر گذرانده ام.این چند روز ، به چیزهای عجیبی فکر می کنم.به این فکر می کنم که معشوقه ی سهراب چه کسی بوده.چه شکلی بوده ، قدش بلند بوده یا کوتاه.موهاش سیاه و لخت بوده یا بور و مجعد.اصلاً سهراب را دوست داشته؟!شعرهاش را می خوانده؟! تا به حال سهراب دستش را گرفته بوده یا نه؟!از دنیای سفید مایل به صورتی سهراب اصلاً چیزی سرش می شده؟!
به خودم و سهراب هم فکر می کنم.اصلاً می دانید وقتی توی آن حس ِ ناب غوطه ور م بیشتر به این فکر می کنم.چیزهایی هست که دوست دارم ازش بپرسم.می پرسم.می دانید چه جوابی بهم می دهد؟"کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم."
و من این روزها شناورم.شناور خواهم ماند.


من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری-
- دختر بالغ همسایه –
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.


چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
(مثلاً شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است؟)


+ پونه