
بعد از دقیقاً یک سال ٬ محسن چاووشی گوش میکنم.غم آمیخته با صدایش تمام آبان و آذر ۸۵ را برام زنده می کند.یک چاه بزرگِ عمیق ِ سیاه.و من ِ سرگشته ی سرگشته ی دیوانه.
دختری که از آذر ۸۵ به بعد راه می رود و حرف می زند و غذا می خورد من نیستم.باورم شده که من نباید باشم.به خاطر تمام غروری که بعد از آن بی وقفه زیر پا گذاشتم و تمام اشکهایی که بی وقفه ریختم.هنوز هم گاهی ٬ سیاهی روزهای سال پیش روی من سنگینی می کند.هنوز هم گاهی از خودم تعجب می کنم.از خودم ٬ و تمام کارهایی که از آذر ۸۵ به بعد انجام دادم.
من نوشتن برام سخت شده...
چرا اینجا نمی نویسم؟! چون فکر می کنم اگه از چیزهایی که اینروزا میبینم و میشنوم و بهشون فکر می کنم بنویسم یعنی که حتماً قبول و باورشون کردم و اگه قبول و باورشون کنم یعنی دیگه هیچوقت اتفاق نمیفتن و اگه هیچوقت اتفاق نیفتن یعنی که زندگی چقدر بی خاصیت ٬ چقدر لجن ٬ چقدر مزخرف خواهد شد.
حالم یه جور خاصی خرابه.ناراحت نیستم.اتفاقاً خوشحالم.ولی یه جور خاصی شدم.مثلاً فردا امتحان دارم.شب دارم تست می زنم. یه تستو غلط زدم باید پاکش کنم.اگه با پاک کن سفیده پاک کنم یعنی دوستم نداره و هیچوقت نخواهد داشت.آبیه رو برمی دارم.
یا اینکه صبح دیرم شده.هنوز کتابامو برنداشتم.دارم تو آیینه به خودم نگاه می کنم.اگه موهامو با کش قرمزه ببندم امتحانو گند می زنم.چرت نگو.چه ربطی داره.کش قرمزه رو برمی دارم.نکنه امتحانو خراب کنم.
اینم هست
کانکت شدم.باید اول به ۳۶۰ سر بزنم.اگه فبلش پرگوک رو باز کنم ٬ دیگه هیچوقت نگاهم نمی کنه.اول ۳۶۰ باز می کنم.نکنه دیگه هیچوقت نگام نکنه.
کمی واضح شد دچار چه نوع بیماری ای هستم؟!
شبهایی مثل امشب ٬ آدم باید خیلی به خودش فشار بیاورد که به وسوسه ها و افکار پلیدش میدان ندهد و سرکوبشان کند.رفتارش مثل دخترهای ۱۴ ساله نباشد و تمام چند ماه اخیر و بغض های فروخورده اش را به خفقان آوری یک شب نفروشد.
شب هایی مثل امشب آدم ٬ مثل یک حیوان رام شده باید دهنش را ببندد.
قیصر امین پور! حالا بی تو...بدون تو
چه کسی مرا از عمق جاده های مه آلود صدا کند؟!
بزرگ شدن رنگ نیست - که دیده شود -
مثل اصوات موسیقی ٬ آرام شنیده می شود.
نو منتظری سنگی از گوشه ای پرتاب شود و صاف فرود بیاید توی کله ات.و یا ناگهان پله ای روبروت ظاهر شود تا بپری روش و بعد از آن بزرگ شده باشی...
بزرگ شدن به قد و اندازه و تاریخ و عدد نیست اما.
به تقویم روی دیوار نگاه می کنی.مثل فیلم های صامت دهه ی ۲۰.سیاه و سفید.کند و خش دار.از کلوز آپ صورتت پیداست که باور نمی کنی.۹ آبان فرداست واقعاً؟!
و تو بزرگ شدی اصلاً؟!
بزرگ شدن به حجم و شدت غصه خوردن هم نیست حتی.
با این حال ٬ ۱۸ سال از زندگی ات امروز فوت شد.
بزرگ شو.
الان ۲۴ ساعت از زمان نوشتن متن بالا گذشته.
مثل یک پرنده سرخوشم.
احساس بدی درونم جریان ندارد.
و عاشق شماهام.
اولدوز و صبا وهدا ومعین.و بقیه.و همه.