تبليغاتX
پرگوک
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
همین چیزها

این نوشته‌‌ها را وسط ورق پاره‌های کنکور کذایی پیدا کردم.به این نتیجه رسیدم که درس خواندن مداوم ٬  می‌تواند زمینه‌های بروز خلاقیت آدم را بیشتر شکوفا کند.
«شب ٬ صدای پایش را شنیدم.مثل همیشه ٬ روی نوک پا ٬ آرام و بی‌صدا از راه‌رو گذشت.احساس کردم  ثانیه‌ای ،جلوی اتاق ما مکث کرد.شاید.نمی‌دانم.
آیدا را از خودم رها کردم .بلند شدم و رفتم توی حیاط.دیدم که توی تاریکی نشسته و سیگار می‌کشد.وقتی حضورم را حس کرد٬ تعجب نکرد.به پک زدن ٬ مثل لذت‌بخش‌ترین کار دنیا ادامه داد. کنارش نشستم.انگار که بیشتر از چند دقیقه از هم دور نبوده‌ایم.دود سیگار را نفس می‌کشید و بیرون می‌داد.و با هر بار سر بالا بردنش٬ حجم زیادی از موهای ریخته شده روی پیشانی‌اش تاب می‌خورد و به هوا می‌رفت.من به محو شدن دود سیگار توی آسمان نگاه می‌کردم.قصد نداشتم حرفی بزنم.سکوت ِآرامش‌بخش ِدست‌‌نیافتنی ِغیر‌قابل انکاری بود.ناچار پرسیدم:"همیشه اینقدر سیگار می‌کشی؟!"جواب نداد.صورتش را به طرفم چرخاند و خیره نگاهم کرد.می‌فهمید که جملات ِبی‌خاصیتِ اجباری قابلیت پاسخ‌گویی ندارند.بعد شانه بالا انداخت و زمزمه کرد:"گاهی".امکان نداشت ادامه دهم.به اندازه‌ی کافی حرف زده‌بودم.ولی وقتی سیگار نیم‌سوخته را طرفم گرفت٬ مجبور شدم بگویم.سیگار را ازش گرفتم و گفتم:"سیگارو تا ته نکن تو دهنت...خیس ِ بدی‌ه"بعد خندیدم.او هم.باورم نمی‌شد ما داریم با هم می‌خندیم.یکهو٬ انگار چیز ناگواری یادش آمده باشد٬ سریع بلند شد٬ خزید توی اتاق و بقایای هیکل باریکش  را آنجا پنهان کرد...»

همینجا تمام شده.لعنتی.شاید مامان برای شام صدام کرده.یا عقربه‌های ساعت بهم هشدار داده‌اند که تست‌های عربی و معارف بی‌جواب مانده. و جای خالی دقیقه‌های هدر رفته‌ی دفتر مشاوره قابل جبران نیست.بله.همین چیزها...لعنتی.

+ پونه
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
آدم گاهی حس یک کنه‌ی بی‌شعور را دارد.

+ پونه
دوشنبه سیزدهم آبان 1387

یک.امشب که شب تاریکی بود٬ و باران می‌بارید تند٬ و هیچ گربه‌ای توی کوچه و خیابان و گوشه‌های تاریک پیدا نمی‌شد ٬ و من تنها قدم می‌زدم و قطره‌های آب از فرفری‌های موهام چکه می‌کرد٬ و خیس ِ خیس ِ خیس بودم٬داشتم به تو فکر می‌کردم.که اگر زیر باران ٬ توی تاریکی کوچه نزدیکم قدم می‌زدی٬ اصلاْ برام مهم نبود که خیس ِ خیس ِ خیس هستم.و به این فکر می‌کردم ٬ که  اکر تو نزدیک هر کس دیگری قدم می‌زدی هم ٬ اصلاً براش مهم نبود که خیس ِ خیس ِ خیس باشد.و بیچاره باران.که کم می‌‌آورد پیش ِ تو...

دو.و از لذت‌بخش‌ترین‌های دنیا ٬ خواندن غادة السمان می‌تواند باشد.بیچاره من.که دیر کشفش کردم این‌فدر.

سه. آنان
       همه
       چونان پیاز
       پوست بر پوست بودند
       من با اشک نزد آنان می‌آیم
       و در جستجوی قلبشان
       پوست را
       سپس ِ پوست
       می‌گشایم
       تا آنگاه که قلبشان را می‌یابم
       که پوست است
       با این همه
       من آنان را دوست می‌دارم... 
     

      غادة السمان

+ پونه
پنجشنبه نهم آبان 1387
نوزده شمع ٍ آب شده
 

از هیجان‌انگیزترین‌های دنیا ٬ کشف یک کیک تولد پشت در می‌تواند باشد! مرسی خانوم اولدوز ِ عکاسباشی.دست‌پخت خوب و خوشمزده‌ای داری:دی

پ.ن:امروز گذشت.آدم الکی انتظار اتفاق خاص و خارق‌العاده‌ای از خدا دارد.خُب٬ آخرش مثل یک آدم ضایع به رختخواب می‌رود. (:

+ پونه