
آدمی چیزی نیست جز مجموعهای از نگاههای در رفت و آمد.نگاههای از یاد رفته و در خاطر مانده.من اینها را امروز توی دفتری نوشتم و در ادامه٬ می خواستم از فروغ بنویسم. که در معادلاتش اشتباهاتی صورت گرفته حتماً.که صدا آنقدرها هم مهم نباید باشد.و هم از حسین پناهی.که باور نمیکنم اینها که از وسط سیدی ِ اشعارش به گوش میرسد٬ تنها صدا باشد و بس.انگار که روزی نزدیکی ِ غروب ٬ جایی روبه روت نشسته و نگاه در نگاهت برات شعر خوانده.آرام و با طمأنینه.ولی من این روزها شبیه کلمه نیستم که جملهها سرریز شوند و خوشحال باشم از نوشتن.من این روزها شبیه نقطهام.نه آنقدرها غمگین.تنها یک نقطه میتواند بفهمد.
میدانی...زندگی میگذرد.بی هیچ صورتِ ناخوشایندی.ملالی نیست و دلنگرانی نیز همچنین.جز اینکه٬ گاهی٬ موقع خارج شدن از ایستگاه مترو٬باد سرد و گزنده و سوزناکی میوزد که تحملش سخت است و شبها توی تاریکی کوچه٬از هر سوراخی یک گربهی سیاه بیرون میپرد.الباقی٬به کام است و بر وفق مراد.هیچ چیز ِ بدی وجود ندارد.بله.به واقع٬همه چیز خوب است.خیال ِ تو راحت.