تبليغاتX
پرگوک
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
 

آدمی چیزی نیست جز مجموعه‌ای از نگاه‌های در رفت و آمد.نگاه‌های از یاد رفته و در خاطر مانده.من این‌ها را امروز توی دفتری نوشتم و در ادامه٬ می خواستم از فروغ بنویسم. که در معادلاتش اشتباهاتی  صورت گرفته حتماً.که صدا آنقدر‌ها هم مهم نباید باشد.و هم از حسین پناهی.که باور نمی‌کنم این‌ها که از وسط سی‌دی ِ اشعارش به گوش می‌رسد٬ تنها صدا باشد و بس.انگار که روزی نزدیکی ِ غروب ٬ جایی روبه رو‌ت نشسته و نگاه در نگاهت برات شعر خوانده.آرام و با طمأنینه.ولی من این‌ روزها شبیه کلمه نیستم که جمله‌ها سرریز شوند و خوشحال باشم از نوشتن.من این روز‌ها شبیه نقطه‌ام.نه آنقدرها غمگین.تنها یک نقطه می‌تواند بفهمد.

+ پونه
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
ری را

می‌دانی...زندگی می‌گذرد.بی هیچ صورتِ ناخوشایندی.ملالی نیست و دل‌نگرانی نیز همچنین.جز این‌که٬ گاهی٬ موقع خارج شدن از ایستگاه مترو٬باد سرد و گزنده و سوزناکی می‌وزد که تحملش سخت است و شب‌ها توی تاریکی کوچه‌٬از هر سوراخی یک گربه‌ی سیاه بیرون می‌پرد.الباقی٬به کام است و بر وفق مراد.هیچ چیز ِ بدی وجود ندارد.بله.به واقع٬همه چیز خوب است.خیال ِ تو راحت.

+ پونه
دوشنبه چهارم آذر 1387
اواسط شب وقتی خودم را بیدار ٬ چمباتمه زده روی تخت پیدا کردم ٬ که صداهای نامعلوم ِ گنگی همچون غور غور ِ قورباغه از گلوم بیرون می پرید ٬ حدس زدم که به یک قورباغه ی دو زیست تبدیل شده‌ام.صبح وقتی رو‌به‌رو‌ی آینه ٬ یک لایه از پوست صورتم را ٬ برآمده دیدم که به سبز ِ روشنی متمایل بود ٬ و زیر ِ دوش ِ آب ِ گرم نفسم گرفت ٬ مطمئن شدم و کمی ترسیدم.حالا می‌دانم.من به یک قورباعه‌ی دو زیست تبدیل شده‌ام.هر چه باشد ٬ به یک آدمیزاد ِ خسته بیشتر می‌ارزد.

+ پونه