تبليغاتX
پرگوک
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
خیلی دور ، خیلی دورتر
من از هر بهانه ای برای نوشتن استقبال می کنم.اینبار هم به دعوت صبا برای آروزهای باورنکردنی ٬ دست نیافتنی...

--آرزو داشتم من و میساری و فروغ ( با همون سیگار توی دستش که الان از تو پوستر معلومه) یه شب تا صبح بشینیم چایی بخوریم و شعر بخونیم.همین...

--اختراع دستگاه و یا کشف ماده ای برای اطلاع از احساسات آدمها....

--همه ی دست شویی های جنگلی و بین راهی و پمپ بنزینی و مسجدی و فروشگاهی ایران یه روزی تمیز و خوش بو و براق باشن...تمامشون!

--یه پسر مثل علی ِ " به همین سادگی" داشته باشم.

--تو فرانسه ی قرن نوزده زندگی کنم.(هیجان انگیزتر  از این سراغ دارید؟!)

--یه نمایشنامه بنویسم پیتر بروک اجراش کنه و چند سال بعدش هم با کارگردانی بیضایی اجرای مجدد بشه.

 --من ٬ سالینجر ٬ امانوئل اشمیت ٬ براتیگان ٬ چخوف٬ کیشلوفسکی ٬ انیشتن٬  پیکاسو و سهراب سپهری و آقا تئاتریه و برای اینکه  بین این همه مرد حوصله م سر نره ٬ ستاره و صبا و سمانه و شاید هم جومپا لاهیری ٬  وسط یه دشت سرسبز ٬ زیر سایه ی یه درخت پیر بشینیم حرف بزنیم.حرف بزنیم.حرف بزنیم. 

 

پ.ن:اینها  هفت آرزوی قابل نوشتن من بود.وگرنه...!

 

+ پونه