
خوابیدهام جنینوار و به دیوار و اشکال ساختگی ذهنم ٬ که با خطوط سبز و آبی و نارنجی روش نقش بسته نگاه میکنم.نوری از پنجره به درون میرسد و سایهی روی دیوارم را پررنگتر میکند.دیروقت شب است و من به صبح خوابآلود فردا فکر میکنم.اینهایی که مینوسیم همه جزییات بیارزشیست که عملاْ برای سرپوش گذاشتن بر همهی احساسی که بر من میگذر نوشته میشود. که یا نوشتنی نیست و یا حوصلهی نوشتنش نیست.در همان حال با خودم فکر کردم توی داستان جدیده از این تصویر استفاده کنم.سایهی آدمی روی دیوار که خوابیده و در خود مچاله شده.
وقتی میخواهیم از همهی چیزهای گند اطراف بگذریم ٬ به رستوران و کافه و هرجایی که بشود چیزی خورد فکر میکنیم.بریم رستوران خیابان سیتیر.دونات بگیریم و توی محوطهی کنارش بخوریم.رستوران شیکهی روبروی پارک ملت.هاتچاکلت نعنایی اخرا. جایی نیست که بشود دوید.جایی که بشود موهات را رها کنی و به پوستت آفتاب برسانی.پونهی سرپوش گذار ٬ پونهی آرامانگراییست.
خواب ظهر ٬ آغازگر و بروز دهندهی تمام ناکامیهای دنیاست..من ِ ضعیف ٬ بیشتر از هروقت دیگری این موقع از روز آشکار میشود.حکایتهای گلستان نخوانده مانده و تو خوابیدهای. نمایشنامه هه ننوشته ٬ گوشهی اتاق پرت شده و تو خوابیدهای.اتاق از لباس و کتاب و کاغذ و خرت و پرت و آشغال پر شده و تو خوابیدهای.
تو میخوابی ٬ بیآنکه ذهنت خالی شده باشد.فرقش ٬ یک پست بیمار است که ازت جلو افتاده.جلالخالق.