تبليغاتX
پرگوک
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

بگذار برایت از شاپرکی بگویم که توی اتاقم گیر کرده.سماع‌وار دور خودش می‌چرخد و راه فرار پیدا نمی‌کند.خوابش گرفته و گرمش شده.دلش دوستش را می‌خواهد.ستاره اینجا بود و دیدش و ازش ترسید.تعریف کرد که یک صبح تا شب که پنجره را باز گذاشته بوده ٬ اتاقش پر از شاپرک‌های رقصان شده و او از ترس آنقدر توی دستشویی جیغ کشیده تا باباش همه را بیرون کرده.ستاره ترسو نیست.یک گربه‌ی بزرگ سیاه دارد که هر شب کنار خودش می‌خواباندش.این‌ها را فقط برای این گفت که گرمای اتاق یادمان برود.
می‌گذاری تا ابد از شاپرکه بگویم برایت؟ اگر می‌دانستی که خود را به راه دیگری زدن چه کیف بی‌نظیری دارد...

+ پونه